تبليغاتX
يك زن
من رفتم

براي هميشه

دلم براي همتون تنگ ميشه

براي مهربوني هاتون و دوستي هاي خالصي كه داشتيد

هيچ اتفاقي بدي نيافتاده

فقط ميرم

دوستتون دارم و بهتون سر هم ميزنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط يك زن |

سلام

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم.نه این که نیومده باشم نه.در واقع هر بار نمیدونستم چی بگم.

فقط می دونم توی این مدت خیلی تونستم با فکر و حساب شده زندگی کنم البته اون قسمتی که توش می لنگم همچنان بعضی وقت ها باعث میشه ذرست زمانی که خیلی  حالم خوبه و همه چیز روبراهه یهو کله پا بشم

اما در کل همه چیز عالیه وخوب

کلاسای بچه ها در حال تموم شدنه

و من در حال بیکار شدن

جمعه هم یه ازمون استخدامی دارم

الان میرم اما دوباره برمی گردم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط يك زن |

سلام

(اين چيز هايي كه مي گم از اون دسته احساسات زود گذر ي كه ميان و ميرن نيستند .بلكه سه سالي ميشه كه من توي اين حالتم )

تا به حال شده كه كه يه فرد جديدي را كه به واسطه از دواج با شما از خويشان درجه يك ميشه را نتونيد تحمل كنيد.

تابه حال شده كه كه اتفاقا همون ادم اين قدر توي زندگيش مرارت و سختي كشيده باشه كه اطرافيانش كلي هواش را داشته باشند و تو اگه حتي توي دلت بهش خورده بگيري هيچ كس بهت حق نده

تا به حال شده كه تلاش كني آلر‍زي  را كه نسبت بهش پيدا كردي درمان كني اما نتوني و بقيه به عنوان يه ادم مشكل دار بهت نگاه كنندو بيشتر از قبل نسبت به اين ادم احساس ناخوشايندي پيدا كمي و توي دلت بگي هر چي مي كشم از دست توست

تا به حال شده كه خودتم ندوني تو كه ادم حسودي نبودي چرا چشم نداري  يه ادم ديگه را ببيني چون فقط احساست بهت مي گه كه كه يه جورايي از نظر حسي با تو رقابت مي كنه

تا به حال شده كه كه وقتي از مطلاعه و صحبت با روانشناس و چه و چه به نتيجه نمي رسي بخواي كه ارتباطت را با اين ادم كمتر كني چون هم براي خودش خوبه و هم براي بقيهو هم خودت اما اين روش نتيجه عكس بده

تا به حال شده كه ببينس توي زندگيت هيچ مشكلي نداري اما همسرت نتونه اين موضوع را بپذيره و بهت بگه خوشبختيتي در گرو پذيرفتن اين موضوعه

تا به حال شده كه از پس غصه خوردي و از همسرت بابت اين نقطه ضعفت حرف شنيدي اب شده باشي و به ديگران بگي زندگيم عاليه و اگه مي بينيد لاغر شدم نه اينه كه عذاب مي كشم بلكه مي خوام مانكن بشم

تا به حال شده كه تماما نشاط و سرزنده گي و روحيه و اعتماد به نفست  را به اين دليل كه نمي توني اين ادم را هضم كني و ديگران هم نمي  تونن اين موضوع را بپذيرن از دست داده باشه و چشم بدوزي به همسرت كه اون از تو جمايت كنه اما اون هم حق را به تو نده

تا به حال شده كه از خدا بخواي كه يه اتفاقي برات بيافته تا ازين وضه خلاص بشي اما هيچ اتفاقي نيافته تابه حال شده كه از اين كه براي پدر مادر برادر همسر خانواده همسر و حتي اون ادم  اين همه دردسر درست كردي غصه بخوري اما هيچ كاري از دستت برنياد

تا به حال شده كه .....

حالا اگه اين ادم فاميل -دوست - همسايه همسرت باشه مهم نيست

حتي اگه خواهر زاده و برادر زاده  همسرت هم باشه شايد بازم زياد مهم نباشه

شايد حتي اگر خوار و برادر همسر ت هم باشه بشه ازش گذشت

اما اگه اون ادم مادر همسرت بود بايد چه كرد؟

يعني توي اين دنيا هست كسي مثل من كه عرضه نداشته باشه مادر همسرش را كنار همسرش بپذيره؟

يعني كسي هست كه ببينه چقدر زندگيش را داغون كرده چون نمي تونسته اين ادم را قبول كنه و بازم وقتي اسمش مياد دچار استرس بشه و استرسش را نشون بده؟

من كه فكر نمي كنم............

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط يك زن |

سلام ما برگشتیم البته چند روزی میشه

ما  استان های لرستان -خرم اباد- خوزستان - اصفهان و فارس بودیم

سفر خوبی بود

این چند روزه هم در حال مرتب کردن مجدد خونه و اماده کردن وسایل پذیرایی و پذیرایی از مهمون ها بودیم و تا حالا غیر از دو سه مورد جایی نرفتیم چون تا اومدیم  جایی بریم برامون مهمون اومد و این اومدن ها ادامه دارن تا ساعت ۱۲ شب و اون موقع هم دیگه جایی نمیشه رفت

البته من که بدم نمیاد چون هوا واقعا سرده و اصلا نمی چسبه بری بیرون

بیشتر فامیل های خودم هم که سفر بودن و تازه دارن کم کم بر میگردن

امشب هم خانواده خواهر زاده پدر شوهرم  بعد خواهر شوهر هام با مادر شوهرم خونه ما بودند

دو روزه دیگه هم تعطیلیم تموم میشه و باید برم مدرسه و راستش چون امسال خونه نبودیم و سفر بودیم هنوز درست و حسابی استراحت نکردم

واسه همین دوست دارم این یکی دو روزه را حسابی بخوابم

امسال عید همه چیزش عالی بود غیر از این که من خیلی دلم می خواست با خانواده و فامیل های خودم بیشتر باشم مثل اون موقع ها که هنوز ازدواج نکرده بودم

جنگل رفتن های دسته جمعی بگو بخند مهمونی این ور و اون ور رفتن زدن و خوندن و .....

اما می دونم که دیگه هیچ کدوم تکرار نمیشه

اصلا ولش کنیم بهتره  نه ؟

من دیگه به وبلاگ خیلی ها نمی تونم سر بزنم ومی خوام از همین جا بهشون تبریک بگم مخصوصا لولی جون

و دیگه این که فعلا بهتره برم

تا بعد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط يك زن |

سلام الن در حالی دارم می نویسم که یه پام توی حمومه یه پام توی اشپزخونه و یه پام توی این اتاق و یه پام توی اون اتاق دست هام هم که خوب همه جا هست

یه چیزی توی مایه های هشت پا

همسر گرامی سر کاره .منم دارم خونه را برای بار دوم می تکونم.این چند روز همش اینور و اونور بودم دیروز م از صبح ارایشگاه و و خرید و بعد هم خونه خواهر زاده پدر شوهر گرامی یه مجلس عزاداری دعوت بودم که باید می رفتم شب هم بازم ادامه خرید و یه شام دوستانه بیرون از خونه با دوستان و بعد هم خونه

امروز هم از صبح دارم به کار هام می رسم چقدر خوبه بعضی وقت ها اقایون خونه نباشن

دیگه این که ما فردا عازم سفریم و از اونجایی که مرکز - شرق - غرب شمال غربی- شمال شرقی و جنوب شرقی ایران را دیدیم و خودمون هم که ساکن شمالیم می موند کجای ایران ؟جنوب غربی ایران

قرار بریم جنوب و من هنوز هیچ وسیله ای برنداشتم

ولی اومدم به همه دوستای خوبم پیشاپیش سال جدید را تبریک بگم

امیدوارم امسال برای همه پر از خیر و برکت و موفقیت و سلامت و شادابی و رضایت باشه

امیدورام خدای مهربون توی این سال جدیدی ما را به حال خودمون وا نگذاره که تنها بمونیم

امیدوارم همه به ارزوهاتون برسید و خوشبختی را با جون و دل احساس کنید

خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط يك زن |

هر روز روزی چند بار میای و کانکت میشی تا ببینی دوستانت در چه حالی هستند .اما حوصله این که از خودت بنویسی را نداری

چون میشه تقریبا هر روز این متن را نوشت با یه مقداری تغییر:

((صبح شده از خواب بلند می شم.همسر گرامی داره دور خودش می چرخه و به کار هاش میرسه و هر چند دقیقه یکبار میاد توی اتاق و بهم می گه بلند شو دیگه زهرا چقدر می خوابی

بعد دوباره یه چرخ دیگه میزنه و میگه چقدر به تخت می چسبی

هی میره و میاد

اگر بلند نشی اعصابش خرد میشه  و من که دلم نمی خواد همه چی بهم بریزه بلند میشم و یک لبخند کشدار  و بقیه امور  بعد مدرسه و من میزنم تو سر و کله دانش اموزام و بعد اونا میزنن توی سر و کله من  زنگ های تفریح و چایی های لیوانی و صحبت از پاداش و و امتیاز و  بن و حقوق و چه و چه که هیچ کدومشون را دوست ندارم بعد خونه همون جایی که خیلی دوسش دارم  بعد گوشی تلفن را برمیدارم و همین جوری که دارم لباس هایی را که از تنم در اوردم و پرتابشون کردم دورتا دور خونه را جمع می کنم  با مامان صحبت می کنم بعد میپرم و یه ساندویچ برای خودم درست می کنم و می پرم پشت این کامپیوتر که نمی دونم اگه نیود و تا حالا اختراع نشده بود دلم می ترکید

بعد دور خودم توی خونه می چرخم تا ببینم دیگه چه کاری مونده شام شب را حاضر می کنم

اگه همسر گرامی بخواد زود بیاد که خونه می مونم ورگنه اگه خیای پر حوصله باشم خونه نمی مونم معمولا توی خونه این قدر که فکر های بی سرو ته به سرم میزنه اخر شب دلم می خواد سرم را بکوبم به دیوار

بعد هم میرسیم به دو سه ساعت اخر شب که تنها فرصت های من و همسر گرامی است که با هم باشیم

و همین جاست که خیلی مهمه و تمام توانم را جمع می کنم که ساعات خوبی باشه و همیشه هم با خودم می گم خوشبه حال اونایی که چند سال لز زندگی مشترکشون گذشته و دیگه می دونن که چه چیزی را کجا و چطور و با چه لحنی باید بگن یا نگن

و مشکل اینه که من بعضی وقت ها بدجور خراب کاری می کنم

و اگر خراب کاری کردم که اصلا در موردش حرف نزنم بهتره چون همش خراب کاری پشت خراب کاریه و اصلا ولش کنم..............

ولی اگر خراب کاری نکرده باشم خیلی محترمانه همراه با عشق و محبت و از این جور حرف ها شب به پایان میرسه و من  می گم آخییییییییییییش

راحت شدم امشب هم گذشت

مطمئنم همسرم هم میگه آخیییییییییییییش امشب زهرا به چیزی گیر نداد

و هر دومون اروم مگیریم می خوابیم

حالا اینا را گفتم بگم چی ؟نمی دونم این را گفتم چون نیم بیشتری از دغدغه های ذهنی من همین هاست

این که چی بگم؟

چی نگم؟

اگر دوست داشتم جایی برم و همسرم نخواست از خیرش بگذرم؟ یا اصرار کنم؟

اگر اون خواست برم دیدن کسایی که نسبت بهشون آلرژی دارم برم و سکوت کنم؟ اما مگه می تونم

اگر این را گفته چی بگم؟

اگر این را خواست چه بکنم؟

اگر ؟ اگر؟............

و جالبه که تازه این همه فکر کنی و همش خرابکاری کنی

اون هم چه خرابکارییی))

حالا به نظر شما این غصه هر روزه که یا پر غصه است یا پر از استرس و نگرانی گفتن داره

البته دلم نمی خواد شکر خدا را به جا نیارم تا بگه عجب بنده نمک نشناسی این همه خوبی دادیم ندید چهار تا دونه بدی که دیده چشماش را بسته و دهنش را باز کرده و همش غر مینه

نه واقعا واقعا می گم خدایا شکر

ادم باید نیمه پر لیوان را ببینه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط يك زن |

داره بارون میاد اونم چه بارونی

من توی اتاق نشستم و به تعداد بچه های کلاسم سبزه ریختم و دلواپس نگاهشون می کنم

و با خودم می گم نکنه تا هفته دیگه سبز نشن

که اگر هم نشدن مهم نیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط يك زن |

عجب پر شتاب میگذره این ماه

و من اصلا دلم نمی خواد بگذره.دوست دارم همه چیز توی این هفته بمونم.خوب می دونم چرا. اما بهتره هیچ حرفی ازش نزنم تا بیاد و بره

هفته گذشته هفته خوبی بود.یک روز عصر با چند تا از دوست های قدیمی قرار گذاشتیم رفتیم استخر.بعدش هم به دعوت یکی از بچه ها اش رشته خوردیمکه واقعا چسبید جاتون خالی.

از هفته گذشته هم یک کلاس ثبت نام کردم که هفته ای یه روزه و عنوانش ههم اینه :عشق پایدار 

که مربوط میشه به این که زن و شوهر  چطور رابطه سالم تری با هم داشته باشند.کلاس خوبی بود

از هفته گذشته تا همین لحظه یسره بی حالم مثل ادم هایی که دچار کمبود انرژی و ویتامین شدن .و نمی دونم چرا این جوری شدم چون می دونم که برنامه غذاییمون همه گرو هایی مورد نیاز بدن را داره پس مشکل حتما جای دیگه است

رنگم پریده و زیر چشمم گود شده

اونقدر بی حالی ام واضحه که هر کسی من را دیدیه ازم پرسیده مریضی؟

منم گفتم نه شاید به خاطر خونه تکونی باشه!!!!

حتی خوابم هم بیشتر شده و صبح ها اصلا دلم نمی خواد از جام تکون بخورم.

امروز که برنامه خاصی ندارم جز این که برم مدرسه و بعد از مدرسه با مامان قرار گذاشتیم بریم یه خورده خرید

تا بعد

خ   د ا ن گ ه د ا ر

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط يك زن |

 

مرد -یک لبخند و نیم نگاهی که داره نشونت میده که اشتباه کرده

زن- سکوت

مرد -باز هم نگاه البته این بار با لبخندی پر رنگ تر

زن -سکوت

مرد -دستش را می اره جلو و دست های بی روح شده زن را میگیره و یه فشار کوچک می اره

زن - باز هم سکوت اما این بار با خودش فکر می کنه اگر مرد عصبانی بشه حتی جرات نداره از کنارش رد بشه چه برسه......

مرد-خودش را به زن نزدیک می کنه و دست هاش را دور بدن نحیف زن حلقه می کنه

زن -در حالی که توی دست های مرد گیر کرده به یاد می اره یه زمانی داخل این بازوها را با بهترین جای دنیا برابر می دونست اما حالا......

مرد -صورتش را به به صورت زن نزدیک می کنه و نفس مس کشه

زن -سکوتش را ادامه میده و دوست داره از اون جایی که هست بیاد بیرون .مقداری مقاومت می کنه اما نمی تونه .

مرد - خودش را نزدیک تر می کنه و جلوی مقاومت زن می ایسته

زن - دوست داره چیزی بشنوه  فقط همین و وقتی نمیشنوه باز هم بیشتر تلاش می کنه ااز اغوش مرد بیرون بیاد

مرد- زن را بادست هاش لمس می کنه

زن -از این حالت خوشش نمیاد

مرد - دمای بدنش بالاتر میره

زن -صدای نفس های مرد را به وضوح میشنوه

مرد -سرو صورت زن را نوازش می کنه

زن - یا خودش می گه ای کاش حرفی میزد من دوست دارم چیزی بشنوم شاید هم باید قبول کنم که این یعنی معذرت می خوام سکوت را میشکنه: از من چی مخوای

مرد :خوب دلم برات تنگ شده بود

زن - با خودش می گه واقعا ؟پس چرا این قدر دیر؟اما چیزی نمی گه

مرد : خوب تو خانوممی

زن-می خواد چیزی بگه اما نمی دونه چی باید بگه

مرد :خوب دلم برات تنگ شده و می دونم که تو هم برام دلتنگ شدی

زن ـبا خودش می گه  نگران شدم اما دلتنگ نه ولی بلز هم سکوت می کنه

مرد -سرحال شده و و صبحانه می خواد می گه تا تو صبحانه را حاضر کنی میام

زن - مکس می کنه و نمیره .بعد ا ز چند دقیقه حرکت می کنه و میره جلوی تلویزیون میشینه چند دقیقه دیگه هم می مونه اما با خودش می گه بهتره زیاد کشش ندم و بلند میشه صبحانه را حاضر می کنه

و با خودش می گه تو حتی یک ساعت هم نتونستی مثل اون رفتار کنی

خواستی اما نشد

اون نگذاشت

چون همیشه میگه بالاخره توی زندگی یکی باید مهربون تر باشه دیگه

و تو از خودت می پرسی اون کسی که باید مهربون تر باشه  منم ؟؟؟؟

تا کی ؟؟؟

ولی مثل این که چاره ای نیست

و تو دوباره زندگی می کنه

زندگی!!!

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط يك زن |

خودم را توی ذهنم مجسم می کنم. توی آیینه به خودم زل میزنم .شبیه کویر می مونم.ترک خورده و تشنه.

تنهایی داره خفه ام می کنه .اونقدر سست و بی حال شدم که فقط توان دارم برم سر کار و برگردم.

دیروز دیگه احساس کردم این شرایط را نمی تونم ادامه بدم برای همین گفتم بهتره یه اتفاق خوشایند به وجود بیارم خودش که به وجود نمی اید

برای مرد زندگی  اس ام اس فرستادم که: موافقی که امشب واسه خودمون جشن بگیریم .جشنش با من

اون هم گفت موافقم اما دیر تر از اون حدی اومد خونه که توان و حال سرحال نشستن را داشته باشه توی دلم ازش گله مند شدم که خوب ای کاش زودتر بر می گشتی و استراحت می کردی تا شب را با هم باشیم اما فقط توی دلم گفتم چون هر حرفی توی این شرایط  اون هم اگر با این محتوا باشه به ضررمه

فقط وقتی غذاش را براش اوردم و داشت می خورد کنارش نشستم و گقت :ببین اگه ازت می پرسم که چرا پکر ی هیچ دلیلی نداره غیر از این که بخوام خوشحال بشی و اون  هم با سردی ای که این روزها شده لحن همیشگی اش جواب داد که این که خیلی بدیهی است گفتن نداره

و  وقتی باهاش در مورد حال و روزش سوال کردم وقتی غذاش را خورد رفت

رفت و خوابید ...................................

کاری که داره یه مدته می کنه . تمام روز منتظری تا برگرده و اون وقتی خسته یمراد خونه می خوابه تا صبح بشه و باز بره

و تو می مونی و تنهایی هات

و این سوال که چرا؟ وتو مگه چقدر می تونی عوض شی؟ چقدر باید تغییر کنی که اون تو را بپذیره؟

و کیکی که برای جشن خریده بودم دست نخورده توی یخچال موند

گوشت هایی که برای کباب شدن  داخل کلی مخلفات بودن همون حا توی یخچال سوختند

ومن که کلافه این زندگی ام و نمی دونم ........

تصمیمی گرفتم اینبار بابا و مامان را در جریان نگذارم پارسال که این کار را کردم فقط اعصاب خودم خرد تر شد

اما این بار تنهایی نمی دونم باید چه بکنم تا همه چیز خوب بشه

به می می گه از دست تو ناراحت نیستم ولی کنارش می گه حوصله همه را دارم به غیر از تو

به من می گه دوستت دارم و ولی کنارش می گه اگر انصاف داشتی از این زندگی می رفتی

شاید هم اون راست می گه شاید هم نه؟

و من خسته ام از دلتنگی ای که تمامی نداره

دلم عجیب گرفته.....................................................................

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط يك زن |